پير آمده ژوبر ( مترجم : على قلى اعتماد مقدم )

27

مسافرت در ارمنستان و ايران ( فارسى )

نمىهراسند ، دور مىكند . » پس از اينكه اين گونه سخن گفت ، آقا برخاست و بيرون شد . همراهانش به دنبالش رفتند و در را بستند و مدت شب با دقت به نگهبانى پرداختند من در اين فاصله فرصت را غنيمت دانستم و چمدانهايم را باز كردم و نامه‌ها و جواهرات گوناگونى را كه مىبايستى به دربار ايران پيشكش كنم و بدبختانه برندهء آنها بايد خودم باشم درآوردم . من آنها را در زير جامهء گشادى كه به تن كرده بودم تا آنكه مرا نشناسند پنهان نمودم . با شتاب يك نوشته به پطريق سه كليسيا فرستادم و آنچه را كه به سرم آمده بود برايش در آن گزارش كردم . هنوز نامه‌ام پايان نيافته بود كه آن چراغى كه به ما روشنى مىداد خاموش شد و اين پيشامد را آن سرباز عثمانى و آن ارمنى به فال شومى گرفتند و در نتيجه بر ترس آنان افزوده شد . يك ساعت پيش از آنكه روز شود ما با نگهبانانى كه ما را بدرقه مىكردند و نسبت به آنان سخت مشكوك بوديم از ارزاب به راه افتاديم و صبح دير به بايزيد « 1 » رسيديم . اين شهر در ته يك درهء تنگى كه از تلاقى كوه‌هاى باير و خشكى بوجود آمده ساخته شده است . خانه‌ها از هم جدا و درهم‌وبرهم است و ميان صخره‌هائى قرار گرفته كه از دو سو گذرگاه تنگ را احاطه كرده‌اند . در سوى چپ آن يك ارك كهنه‌اى ديده مىشود كه بر روى تيزه‌اى قرار دارد كه تقريبا دسترسى به آن ممكن نيست ؛ در سوى راست و بر روى يك بلندى ديگر ، يك ساختمان زيبا برپا شده كه آنجا زيستگاه پاشا مىباشد ، چون به آنجا رسيديم پاشا هنوز در حرمسراى بود و اجازهء ملاقات ما را براى ظهر داده بود .

--> ( 1 ) - اگر بخواهيم سنتى را كه در ارمنستان معمول است نقل كنيم پايتخت اين شهر را سلطان بايزيد ايلدرم ( صاعقه ) ساخت و نام خود را بر آن نهاد .